اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و هشتم :
لحظه ای مکث کرد و قبل از اینکه ایرج مکالمه را تمام کند اضافه کرد:
- امشب خورشت کرفس پخته بودم.
ایرج بی ربط جواب داد:
- یه مدت با خواهرت برو شیراز یه سری به خونه اجدادیت بزن . برای روحیه ی خودتم خوبه . تو خونه کسل شدی.
سکوت ناهید طولانی شد. از این رابطه ی سرد و بی روح خسته بود اما حس مسئولیتی که در برابر دخترانش داشت انقدر قوی بود که مجالی برای فرار از این اوضاع کسالت

لطفا صبر کنید...

شادان
0سامان بالاخره رفت سمت کاری که میخواست😊